Monday, November 15, 2010

استعفا

قصه ها یش را خوب روایت نکرد
شهرزاد قصه گویِ من
یاد نگرفتم
چگونه بخشنده باشم و چگونه مطهر
تطهیر لازم نیست وقتی
این آسمان گرفته
سرود می خواند گاهی
از آن سرود های انقلابی ِ 57
که در مدرسه ردیف می شدیم و با کاغذ های رنگیِ درو دیوار می خواندیم " ایران ایران ایران ، رگبار مسلسل ها " و بعد از ظهر ها افسانه توشیبان می دیدیم.
این چیست که اینگونه رخنه کرده است
و این چیست که بی رحمانه می تازد بر در و دیوارِ فاصله های نا مانوس
دست نیافتنی می شود آن روز که دستت دراز شود
نه از روی جبر
از حسادت
از شهوت
و از لبخندِ سر خوشانه پیروزی
*
*
*
امروز از ریاست استعفا می دهم

Thursday, November 04, 2010

چگونه رهایت کنم؟

چگونه رها کنم
شرطی را که از آغاز ، پرنده وار بر دروازه دلم نشست
.
.
چگونه رها کنم
این غمهای هوس انگیز و بی تاب تنهایی را
همان که یدک کشش بوده ام ، از روزگارانی که آهسته لمست کردم
نگاهم کردی و بعد هیچ .
حبابها یکی یکی ترکید
در میان بازی کودکانه و سرد من و دیوار
.
.
حال چگونه رها کنم باز
لذت هم زدن این استکان چای را
وقتی تلخی ات می تازد هنوز
در این دوران تازیانه های شبانه.
.
.
.
.
چگونه رهایتان کنم
دیوار های سرکشِ دوست داشتنی

Thursday, October 28, 2010

برای مادر

دقیقا همین امشب
از نردبان خاطره افتادم
کابوس های ندیدنت
از خودِ ندیدنت ترسناکتر است
.
.
.
حیف.
از آغوش امنت باز دور شده ام.
.......
.......
.......
.......
برای مادرم که آغوش اش امنترین آشیانه دنیاست
تولدت مبارک ای اصیل ترین مهربان
پی نوشت : فاجعه اینجاست که عکسی از تو همراهم نیست .!

Monday, October 11, 2010

فراری


روزی که صدا، موازی سکوت است
و نگاهِ تو لرزان
روزی که شب ها بر روی صبح می غلتند
و نگاه تو نگران
روزی که دلم ترسید ، از روزهای ندیدنت
و نگاه تو بر قدم های من گریان
و روزی که نگاهِ تو با روزهای من هم بستر شد
از ترس اعدام های شبانه
و تو و من با هم فرار کردیم
به کجا ؟
.
.
.
به این فکر نکردیم


* عکس : صحنه ای از فیلم ضد مسیح ، اثر لارس فنتریه

Friday, September 17, 2010

اولین سخنرانی

امروز برای اولین بار تو عمرم، سخنرانی کردم . اونم برای چهارده دقیقه. بهتر از اون چیزی بودم که فکر می کردم. تجربه خوبی بود ولی یه کمی ترسناکِ وقتی که قرار باشه در مورد اثرات رنگ در طراحی داخلی برای یه مشت آدم این کاره حرف بزنی . واقعا ترسناک بود

Tuesday, September 14, 2010

آیا هنوز هستم ؟

روز عجیبی بود امروز.نمی دانم که چطور است ، این که در این گوشه دنیا دور از ایران دغدغه ایران را داشته باشی و در صحبتها و بحث های مختلف سعی کنی ، ملیت های مختلف را قانع کنی که ما انسان های متمدنی هستیم و میزان قضاوت ما دولت ما نیست چقدر می تواند عجیب باشد . امروز دوستی از کشور ترکیه حرف عجیبی زد . از من پرسید در آینده چه خواهی کرد ؟ همین سوال ساده بس بود که ساعت ها من را به هم بریزد . می گفت تو که آنقدر دغدغه کشورت را داری حاضری به ایران بر گردی و اونجا برای کشورت قدم بر داری ؟ آیا حاضر هستی که آرامش را از خانواده و خود بگیری و به جایش برای آزادی در کشورت تلاش کنی؟ نمی دانم چطور جوابش را دادم که تناقضی با من پیش نیاید . واقعا نمی دانم . فقط این را فهمیدم که بعد از اینکه به اتاقم آمدم ساعت ها فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم ولی باز در اول خط برای یک تصمیم جا خالی می دادم . نمی دانم آنقدر شجاع هستم آنقدر قوی هستم یا نه ؟ ولی می دانم که به این سوال هنوز باید فکر کنم و فکر کنم و این بار به جای اینکه بقیه را متقاعد کنم که ما انسان های خوبی هستیم ، خودم را متقاعد کنم.روز عجیبی بود امروز.

Sunday, July 11, 2010

سرمشق

بر روی تمام سنگفرش های ذهن ِ من حک شده است
فراموشی آغاز ِ آزادی است
و آزادی از چنگ تو یعنی هبوط
در جایی که زمان را معلق کرده ام
و زنانگی ات را از فالم حذف می کنم
چگونه می توان تو را خط زد ؟
از تقویم،از تاریخ،از خواب
و از ذهن