Sunday, January 20, 2008

بانوی من


من زمان را بلعیده ام
تا در آن کارزار ِ شبنمای گیس ِ تو
روشنایی لبهای وحشی ات را به یاد آورم
که وقتی می گفتی دوستت دارم
گلها بی تاب بر تاب ِ سینه هایت سجده می کردند

من با صبر خوابیده ام
تا فراموش نشود روزی که
جهان را
به مهمانی سنجاقکهایی خواندم
که فاصله عاشقی را با مرداب حفظ می کردند
و از پرواز ِ عارفانه شان اوج می گرفتند
آسمان را می دریدند

من روزگار را خود بافته ام
آنگاه که درد شدی
همچون تمشکهای وحشی
از جداره سینه ام بالا رفتی
خوار هایت را فرو کردی
تا شاهد ِ زایمان ِ آن میوهای کال باشی

من رویا را دریده ام
تا خواب ِ کلاغان ِ شومی را بر هم زنم
که در رویای دزدیدن ِ چشمان ِ یاقوتی ِ تو
با مترسکانی همدست شده اند
که حمله گراز ها را جشن می گریرند

من دردی را سروده ام
تا خیال را آزاد کنم
به نا کجای این برهوت ِ عظیم
و دویدن ها کودکانه تو را نظاره کنم
که شقایق ها را چگونه لگد می کنی

من سرما را دزدیده ام
تا هیچکس هوس ُ دستانی را نکند
که ناگهان در وحشت دوری ات رها شد
و تو را نیافت و بیهوده
به هم سابیده می شد

من تو را باز کرده ام بانوی ِ من
تا از میان ِ عریانی ات
سرزمینی پدید آید
جایی پر از اکسیژن ناب

1 comment:

خشایار said...

خب من خیلی که خوشم بیاید مجبورم روی درخت بنویسم یک چیز را. این هم یک چیز است.

http://www.tofale.ir/tree/?p=64